![]() |
![]() |
|
| فقط به خاطر . . . . . |
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جداییچه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشناییهمه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانتکه رقیب در نیاید به بهانهی گداییمژهها و چشم یارم به نظرچنان نمایدکه میان سنبلستان چرد آهوی ختاییدر گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟به امید آنکه شاید تو به چشم من درآییسر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفاییبه کدام مذهب این به کدام ملت است این؟که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادندکه برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدمچو به صومعه رسیدم همه زاهدریاییدر دیر میزدم من، که یکی زدر در آمدکه : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 16:19 توسط اٍچ & كا |
|
|
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم كني شايد امشب سوزش اين زخمها را كم كني آه باران سراپاي وجودم آتش است پس بزن باران شايد تو خاموشم كني !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:13 توسط اٍچ & كا |
|
|
كاش دلهايي راكه به وسعت آسمانهاست،باابري هاي نفرت سياه نمي كرديم . كاش چشمهايي راكه چون خورشيد مي درخشد،با نگاههاي آلوده تيره وتار نمي كرديم . كاش دنياي پاك وقشنگ كودكي تا ابر همراه ما مي ماند . كاش دستهاي نيازي راكه ملتمسانه به سويمان دراز مي شود، با غرور پس نمي زديم . اي كاش درپشت انسانيت انسان ، اين همه بي عا طفگي آشيانه نمي كرد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:6 توسط اٍچ & كا |
|
|
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ! نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ! ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد ، بدست كودكي گستاخ و بازيگوش واو يكروز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان ، خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند در من سكوت مرگبارم را ! ! ! .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:50 توسط اٍچ & كا |
|
|
ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست يا كه من مستم ،يا كه سازت ساز نيست ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو يا كه من مستم و خرابم ،يا كه تارت تار نيست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:39 توسط اٍچ & كا |
|
|
زندگي درك همين امروز است ظرف امروز پر از بودن توست شايداين خنده كه امروز دريغش كردي آخرين فرصت همراهي ماست .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:38 توسط اٍچ & كا |
|
|
دلم گرفته از اين روزهاي تكراري اسيربغضم و اشكم نمي شودجاري سياه كرده اي وابري آسمانم را ولي به روي تن خسته ام نمي باري نمي شناسي ام اما هميشه در شعرم ميان حلقه اي از واژه ها گرفتاري قرار نيست كه خواب تو را ببينم من در اين حصار پراز التهاب بيداري صداي پاي غزل باز هم بهانهء توست محالِ ممكن من،دست برنمي داري؟ گذشته كارمن از اين همه خيال محال گذشته كارم ازاين حرفهاي تكراري خوب بيد ؟ ؟ ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:30 توسط اٍچ & كا |
|
|
غريبانه نگاه مي كني من همان مرد ديشبم همان مردي كه تو را عادلانه تقسيم كرد نيمي براي خودش ونيمي ديگرهم باز براي خودش وچه تقسيم عادلانه اي . . . . آه غزل من چگونه سپيد بسرايمت وقتي كه وزن نگاهت برسينهءشعرم افتاده است وبا اين مداد مشكي سپيدنوشتن چه سخت است اما چه كنم كه دنياي واژه ها دنياي عجيبي است هرشب باهمين واژه ها صفي آباد را تا آسمان طي الارض مي كنم وتو را مي بينم يعني همان ستارهء درخشاني كه درآسمان احساس من سوسو مي زند ومرا مي خواند ومن كنار تو دست در دست عشق به تماشاي خوابهاي آبي ات مي نشينيم خوابهايي كه مثل هميشهء تو زيبا هستند وناگهان چشمهايم آبي مي شود و زيباتر . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:18 توسط اٍچ & كا |
|
|
كنار بركه اي نشسته بودم ، به خودم گفتم يه كم فكر كن . . . . . . . . . ! ! !
به انسان كه چگونه آفريده شده ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
به خدا وندي كه انسان رو اينقدر زيبا آفريد ! ! !
ولي چرا؟چرا انسان در پاسخ به اين همه خوبيهاي خداوند ، انساني
بي وفا وناسپاس ونامهربان از خود برجاي ميزاره.
درحال فكر كردن تكه اي گِل دستم گرفتم وبه درست كردن يه انسان
پرداختم،انساني كه علت اين معما رو برام پيدا كنه !
پس از ساعتي انسانم يا بهتر بگم بتم آماده شد،شب سر رسيد و من
به دنبال روياي خويش با خود انديشيدم اين صفات رواز كجا بيابم،
ناگاه به فكرم خطور كرد نزد يكي از دوستانم كه هم محله اي ها او را
به غيرت ميشناسند بروم،نزد او رفتم ماجرا را گفتم و او گفت من تنها
دارايي ام همينه،با تمام وجودش غيرت رو بهم داد! خوشحال برگشتم
در كنار بتم،بعد به دنبال كسِي گشتم تا تلاش وپشتكاروخستگي
ناپذيري رو از اوبگِرم،آري خودش بود رفتم و براي او نيز ماجرارو
نقل كردم او هم با افتخارآنچه داشت با تمام وجود بهم داد . حال ا
نساني كه ميخواستم بسازم، غيرت و پشتكاروپرتلاش بود.ساعتياز
نيِمه شب گذشته بود وتاصبح بايد انسان من با تمام صفات خوب
دنيا،آماده شود،اين فكر خستگي را از تنم دور ميكرد؛نزد مرد عاشق
رفتم،او نيز يكي از دوستانم بود،عاشقي خستگي ناپذير و صبور، مرا
راهنمايي كرد و عشقي كه كوه را از سر راه بر مي داشت به من
دادومن خوشحال ازنزد او رفتم.سپيده دم شده بود وانسان من هنوزدر
وجودش وفا نبود، مبادا به كسي بي وفايي كند! نزد صميمي ترين
دوستم رفتم واو نيز با تمام وجودش به انسان من وفا داد،آيا انسان
من با گذشت و مهربان هست؟نه!اين جاِ خالي رانيزبا لطف برادرم كه
همه او را فردي با گذشت و مهربان ميخوانند پر كردم.حال انسان من ا
نساني باغيرت ، سخت كوش ، عاشق ، باوفا وباگذشت ومهربان بود.
صبح همه را كنار بركه جمع كردم،همه منتظر بودند ببينند اينك اين ا
نسان با اين همه صفات خوب چگونه است !
ناگاه همه گفتند اين انسان تو جان ندارد ! ! ! !
واي خداي من . . . . . . . . . . .
آيا كسي در اين دنيا براي من اين يكي را نيز مي دهد ؟ ! ؟ ! ؟ ! ؟
نه ! ! ! هيچ صدايي نبود .
تنها خودم بودم كه به خودم جواب مثبت دادم ! جان خويش را در او
دميدم تا جان گرفت ومن نقش زمين گشتم ، دوروبرش رو شلوغ
وبهت زده ديد سپس نزد آنها رفت ودر آنها محو شد.من نيز فراموش
شدم ودر خاك مأوا گرفتم ! .
فهميدم كه چرا انسان با اِن همه صفات خوب،آخر هم هيچ چيز نيست .
وچرا ما خدا را فراموش كرديم با اينكه اين همه خوبي را يكجا به ما داده ؟
وآيا براي ما كسي هست كه تنها يكي از اين خصوصيات را به ما بدهد ؟ ! ؟
وسلام ! ! ! ! ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 9:22 توسط اٍچ & كا |
|
|
دنياي كوچك
روزي كه به دنيا آمدم در گوشم اذان خواندند و روزِي كه از دنيا مي روم برايم نماز مي خوانند. زندگي بسيار كوتاه است ، به فاصلهء گفتن يك اذان تا شروع نماز ! روزِ خواهم رفت و آرزوهايم را با خود خواهم برد تا همه بدانند كه دنيا آنقدركوچِك بود كه جايي برايآرزوهايم نداشت . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:24 توسط اٍچ & كا |
|
|
بي خداحافظ بخوان ، از حرفها وبغضهاي شبانه بخوان، از شعرهاي بي اشاره و دلهره هاي بهاره ،
ديگرجداييها بي خداحافظي شده اند، ديگر ترانه ها بوي سادگي نميدهند بخوان از
چشمهاي خيس شبهاي بي قراري ، بخوان ازكوچه پس كوجه هاي عشق ، بخوان از . . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:17 توسط اٍچ & كا |
|
|
خداعاشقت شده
اگر بي پناه شدي ، اگر دلت گرفت واگر شكست، اگر تنها ماندي
واشكهايت سرازير شدند، بدان كه خدا عاشقت شده، اگر دستت را
نگرفت وباز احساس تنهايِ كردي، لحظه اي است كه به خوشبختي
نزديك مي شوي ولي حيف . . . . .
حيف كه خودت بي خبري . . . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط اٍچ & كا |
|
|
از تو . . .
اين بار حصار كلمات را مي شكنم ودلم را به قاصدكهاي آواره مي بخشم.براي ازتو گفتن
نيازي به كلام نيست.از تو كه بگويم اشكها بي بهانه از آسمان كلامم مي بارند. واژه ها در
رگ سخنم مي جوشندوجملات در قلبم به رقص درمي آيند. وقتي از تو مي گويم زمين
رهايم مي كندتا به آسماني ترين شعرها عروج كنم وازشاخه معرفتت بيتي بچينم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:10 توسط اٍچ & كا |
|
|
وقتي از تو مينويسم
وقتي مي خواهم از تو بنويسم،كويرِ سوزانم در اشتِاق
باران،وقتي مي خواهم از تو بنويسم واژه ها دشتي از شقايق
ميشوند.وقتي مي خواهم از تو بنويسم به سپِده دم مي رسم
به عشق ، قلبت رو به من ببخش تا هميشه عاشق باشم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:8 توسط اٍچ & كا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم . |
| پیوندهای روزانه |
|
یاقوت عشق فقط پرسپوليس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 |
|
RSS
|